کانکس رنج

سعید گلی ۱۳۹۷/۱۰/۲۶
در چهل و هفت سالگی و با وجود سال ها کارگری، نه سرپناهی برای زندگی دارد و نه درآمدی بخور نمیر برای زنده ماندن. به قول خودش گاهی به اندازه خرید یک نان هم پول ندارد. وقتی گرسنگی امانش را می برد، با تکه نانی که مردم کنار پیاده رو یا خیابان گذاشته باشند، خودش را سیر می کند. تا به حال سرِ گذر زیاد ایستاده، اما می گوید چند وقتی کار هم کم شده است. اگر کارگران چندساعت برای کار منتظر بمانند، به تعداد آن ها اضافه می شود، دست آخر همه دست خالی برمی گردند. این است که بعضی روزها برای خرج و برجِ خود ضایعات جمع می کند.شب ها خسته از کار برمی گردد به جایی که البته نمی شود به آن خانه گفت؛ یک کانکس چندمتری با سقف و دیوارهای فلزی، جایی که کمی از سوزِ باد را می گیرد و فقط می تواند پاهایش را در آن دراز کند.

نظری وجود ندارد!